زندگی را به پیروی از نا-خدایانی میگذرانیم که بودنمان را، که انسان بودنمان را انکار میکنند ؛ ما سایه واران تاریخیم ، از قلم افتادگان کتاب های مقدس
ای ناخدا به جرم کدامین گناه تو
در بادبان کشتی ما سنگ می وزد
بنگر کنار ساحل این قوم مرده خوار
بر لاشه های باکره خرچنگ می خزد
****
بیغوله های سرد وزمستان گرفته مان
خورشید را به خاطر گندم فروختیم
جغدان کور بر لب ایوان نشسته اند
این است سرنوشت بنائی که سوختیم
****
مرد هزار ساله چرا گریه میکنی
گهواره های سوخته را باد برده است
مادر بزرگ وقصه اسطوره های اوست
درسی که ذهن پنجره از یاد برده است
****
گوساله های سامره ای سنگ می شوید
در آخرین خطوط کتاب خدایتان
از قلب رود نیل گذشتید با عصا
با دشنه آمدید به خواب خدایتان؟
****
طوفان گرفته پنجره ها را ببند مرد
فانوس چشم های تو خاموش میشوند
در لابه لای کهنه ورق های خاطرات
خورشید های مرده فراموش میشوند
انوش اسدی